مرجع کد و ابزار وب

ابزار ساخت کد پاپ آپ نیو تب

le> کلوپ مسخره بازی

کلوپ مسخره بازی
کلوپ مسخره بازی
نويسندگان
پشتیبانی انلاین

 اهای شمایی که خخخخخخخخخخخ شده ورد زبونتون

باباحامونو بهم زدید کم  تف کنید توی این کلوپ مسخره بازیو و

بقیه ی جاها 



لایک یادت نره:))

[ یکشنبه 23 شهریور 1393 ] [ 02:50 ] [ maskharebazi ]

 نمیدونم خانوما چرا فکر میکنند ما مردا احساساتی نمی شیم
به خدا ماهم احساس داریم و بعضی وقت ها هم احساساتی میشیم
برای مثال
.
.
.
احساس گرسنگی 



لایک یادت نره:))

[ یکشنبه 23 شهریور 1393 ] [ 02:47 ] [ maskharebazi ]

 "کثافته لجن " چیست؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خو فحشه دیگه،انتظار داشتی خوراک فرانسوی

یا دسر ایتالیایی چیزی باشه؟! 



لایک یادت نره:))

[ یکشنبه 23 شهریور 1393 ] [ 02:44 ] [ maskharebazi ]

 شوهر: سلام، من Log in کردم.

زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟

شوهر: Bad command or File name

زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم

 

شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel

زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟

شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time

زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.

شوهر: Sharing Violation, Access Denied

زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.

شوهر: Data Type Mismatch

زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.

شوهر: By Default

زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.

شوهر: Hard Disk Full

 

زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟

شوهر: Unknown Virus Detected

زن: خب مادرم چی؟

شوهر: Unrecoverable Error

زن: و رابطه تو با رئیست؟

 

شوهر: The only User with Write Permission

زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟

شوهر: Too Many Parameters

زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.

شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed

زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!

شوهر: Close all Programs and Logout for another User

زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.

شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer


 

 



لایک یادت نره:))

[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 22:33 ] [ maskharebazi ]

 نازنینم یه روز میام می برمت
می برمت یه جای دور
که دست هیشکی بهت نرسه
قربانت عزراییل



لایک یادت نره:))

[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 20:51 ] [ maskharebazi ]

من موندم حضرت نوح کجا زندگی میکرده که همه نوع حیوون اونجا بوده بابا خب

مثلا پنگوئن و زرافه و خرس پاندا که تو یه اقلیم نمیگنجند. یا اینکه سر راه رفته

قطب شمال و چین؟!! احتمالاً هماهنگ کرده مثلاً فلان ساعت

سرِ کانالِ سوئز باشید ...!! واقعنا تا حالا بهش فکر نکرده بودم 

 

ارسالی از مارال 68

اینم ادرس وبشه : http://www.golestan-68.blogfa.com/



لایک یادت نره:))

[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 20:24 ] [ maskharebazi ]

ایرج میرزا

 

 گویند مرا چو زاد مادر به دهان گرفتن آموخت

 
شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت
 
 
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
 
 
یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت
 
 
لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت
 
 
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست
 
 
و حالا ایرج میرزا در قرن 21 در ادامه مطلب
 
 


لایک یادت نره:))


ادامه مطلب
[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 19:50 ] [ maskharebazi ]

 آورده اند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند.

به محض جلوس در اتاق، همی برق ها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی ,

تا آنکه مریدی تلفنی در آن حوالی بیافت و با هزار بدبختی داخلی مورد نظر را شماره گیری نموده،

لکن نتوانست منظور خود را بر هتل دار تفهیم نماید. مریدان یک به یک گوشی

در دست گرفته و هرچه زور زدند تا منظور خویش تفهیم نمایند نشد که نشد !!!

از قضا شیخ رو بر ایشان کرده و فرمودند: Animal ها،

تلفن را بر من همی عرضه دارید تا شما را کار یاد دهم.

شیخ چونان که گوشی در دست گرفتند با لهجه ای بسیار شیوا و فصیح عرض کردند:

 " Edison Dead In This Hotel " !!!

 و چون چشم بر هم زدنی برقها بیامد ... !!!

آورده اند که مریدان دو به دو سرهای خویش را بر یکدیگر کوبیده و

خشتکهای خویش جر همی بدادندی و سپس در گروه های سه تایی

عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند, بلکه اندکی آرام گیرند.




لایک یادت نره:))

[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 19:32 ] [ maskharebazi ]

 آوردند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر میکردندی

و به ریل قطار ریسدندی که ریزش کوه آن را به بند اورده بود.

ناگهان صدای قطار از دور شنیده شد.

شیخ فریاد زد که جامه هارا بدرید و اتش زنید که بدجور این داستان را شنیده ام!!!

و در حالی که جامه ها را آتش میزدند فریاد میکشیدند و به سمت قطار حرکت میکردند،

مریدی گفت: یا شیخ نباید دستمان را در سوراخی فرو بکردندی؟

شیخ گفت: نه حیف نان آن یک داستان دیگر است (خاک تو مخت) راننده قطار که

از دور گروهی را دید لخت که فریاد میزنند فکر کرد که به دزدان زمین سومالی برخورد کرده!!

و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خورد و همه سرنشینان جان به جان آفرین مردند!

شیخ و مریدان ایستادند شیخ رو به بقیه کرد و گقت: قاعدتا نباید اینگونه میشد؟!؟!

پس به پخمه ای رو کرد و گفت: احمق تو چرا لباست را در نیاوردندی و اتش نزدندی؟

 

 

 

 

پخمه گفت: آخر الآن سر ظهر است گفتم شاید همینطوری هم مارا ببینند و نیازی نباشد که ... !

 






لایک یادت نره:))

[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 19:25 ] [ maskharebazi ]

 ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ

ﺗﻮو ﮐﻮﭼﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ، ﺩﯾﺪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭﺵ ﻣﯿﺎﺩ،
ﻣﺮﺩﻭﻧﮕﯿﺶ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺮﻓﺖ ﻭ ﺳﺮﺷﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ
.

.
.
.
ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﭘﺨﺨﺨﺨﺦ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﻪ ﻣﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﻫﻮﺍ ﺑﻌﺪﺵ ﺩﺭ ﺟﺎ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩ !!
ﻭﺍﻻ ﺑﺨﺪﺍ ﺍﺻﻦ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﭘﺮﺳﻪ ﺑﺰﻧﻪ


لایک یادت نره:))

[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 19:12 ] [ maskharebazi ]
صفحه قبل1...3233343536...101صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خوش اومدید دمتون اب جوش که با این در اگرذدر بند در مانی درمانی
موضوعات وب
امکانات وب
  • هواداران چاوشی
  • مواظب
  • گور
  • /div>
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران